درباره

هو المحبوب
ما امده ایم تا باشیم تا ثابت کنیم اگر به عشق "او" بیایم ، به عشق "او" باشیم ، به عشق "او" بمانیم و به عشق "او" بمیریم.
آن گاه عاشقیم.
عاشق
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
جستجو
مطالب پيشين
آرشيو مطالب
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
لينک دوستان
پيوندهاي روزانه
کاربردی

خاطرم نیست که از کی به تو عاشق شده ام                     به تو عاشق شده فارغ ز علایق شده ام

پسر و دختر در محضر عشق است عزیز                           که شود خادم مولا چه غلام و چه کنیز ...


مداحی میثم مطیعی برای پیاده روی اربعین





در راه که بودیم کسانی را دیدیم، می خرامیدند و می رفتند، دست انداز و عیار وار؛ و در دست هرکدام چوبی بود.

ماه مرشد گفت: اینان عاشقانند و دارشان را با خود می برند؛ زیرا می دانند که معراج مردان بر سر دار است.

و گفت عاشق را سه حرف است، پس آن را امروز ببینید و فردا و پس فردا.

و روز نخست آن عاشقان را کشتند و روز دیگر سوختند و سوم روز خاکسترش را بر باد دادند.

ماه مرشد گفت: 

                             و عشق این است.


از راه که برمی گشتیم راه پر بود از جام های سرنگون.

ماه مرشد گفت: این ها جام خداوند است و خدا تنها جام به دست سر بریدگان می دهد.

ما برگشتیم؛

                بی عصا

                       بی همیان

                              و قاف، آخر عشق بود؛

                                              ما اما در عین عاشقی مانده بودیم.






خدایا آرومم کن.خدایا آرومم کن...............

........................................ !





عاشق بودن چقدر سخت است؟چقدر سخت !

خدایا من به خودم قول داده ام که به غیر از تو عاشق هیچ کس نباشم.و نبوده ام!

ولی عاشقی تو لیاقت می خواهد.ای کاش به من می گفتی که من لیاقت داشته ام .یا اصلا تو این عاشقی را پذیرفته ای.

به قلبم که رجوع میکنم ، می بینم من لایق نبوده ام.و اصلا عاشقی بلد نیستم.

ای کاش عاشقت بودم.ای کاش عاشقم میکردی.ای کاش به خاطر این عشق مرا میکشتی. ای کاش ایقدر سخت نیود.

نمیدانم .هیچ نمیدانم.از درون تهی شده ام.نه توان رفتن دارم و اراده ای برای فکر کردن.کاملا درمانده شدم.

خدایا .......................





امروز آخرین روز مهمانی خداست.بساط دارد جمع می شود.چه میزبان خوبی  هست و چه مهمانی بودم.

هر لحظه امروز که میگذرد .نفسم تنگ تر میشود.با این دستان خالی و روی شرمنده از خدا چه کنم!

خدایا فقط شرمنده ام.می دانم همه اش شرمندگی دارم.ولی دریغ از یک ذره حرکت از من ، که این شرمنده گی را کمتر کنم.

دریغا!

هرچقدر تو بخشندگی میکنی من جریحتر میشم.ای کاش زمین دهان باز میکرد تا من با همه این شرمندگی را در خود فرو برد که دیگر توان و روی ماندن روی زمینت را ندارم.

این ماه ، ماه نزدیکی به تو بود ولی من از تو دورتر شدم!

ماه مهمانی تو بود ولی من این سفره بهره ای نبردم !

میدانم بنده خوبی نبودم و نیستم.ولی تو خدای خوبی بودی و هستی.

خدایا کاری کن تا شرمندت نباشم.خدایا از دست من کاری بر نمیاد.

می خواهی تنبیهم هم کنی بکن ولی بگذار تا به درگاهت برگردم.

خدایا!خدایا! به فریادم برس





خدایا هم میگویند تنهایم نگذار.

ولی تو که بنده ات را تنها نمیگذاری!

این منم که از تو فرار میکنم.از خودم فرار می کنم.خدایا کاری کن که من یادم نرود که تو هستی.

یادم نرود که من تنها نیستم.یادم نرود که تو تنهایم نمیگذاری!

خدایا شرمنده ام.شرمنده ام.

آنقدر شرمنده که حتی روی گفتن این شرمندگی را ندارم.

از هر جا فرار میکنم بازبه تو میرسم.همه راه ها به تو ختم میشود.

خدایا خجالت زده ام.خدایا ذلیل و خوارم.

خدایا میترسم .میترسم.از اینکه من برم و دلم تو را با خود نبرد.میترسم.به فریادم برس






بهار عاشق بود و زمین معشوق
عشق بی تابی می آورد و بهار بی تاب بود
زمین اما آرام و سنگین و صبور و بهار پرده از عاشقی برداشت
آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش هویدا و جهان حیرت کرد



بهار که می آید، دستان باد بوی شکوفه می دهد
جوانه های تک درخت باغچه، با نوازش نسیم جان می گیرند
آرام و آهسته
خدایا، رویش یک دانه تمام عظمت تو را فریاد می زند

من یقین دارم بهار می آید
اما این را هم می دانم که او فقط بهانه ایست برای رویش!
دلی که بهاری باشد برای رویش از او اجازه نمی گیرد، هر جا باشد بهار را به آنجا می کشاند
بارها دیده ام بهار، به عادت تکرار، میهمان دلهایی شده تا بهانه رویش شود





"بسم رب النور"

شب ليله القدر همان شبي است كه شما با خداي خود انس مي گيريد. 

آيا ميبيني كه ليله القدر چه قدر خوب است؟ چقدر حديث براي ليله القدر شنيده‌ايد؟

وقتي كه با خداي خود انس گرفتي آن شب ليله القدر است و آن را احيا گرفته‌اي. 

شب زنده شده است و به صبح انچاميده  است. تسبيح خدا شده است .

حتي مطلع الفجر. ملائكه را خداوند بر سر آن عبدي مي‌ريزد كه بيچاره شده است 

و خدا و ائمه را مي‌خواند. تا چه وقت؟ حتي مطلع الفجر.

(حاج آقا دولابی)




  وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُم مِّنْ أَنفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ


"و از نشانه های قدرت اوست که برايتان از جنس خودتان همسرانی آفريد تا به ايشان آرامش يابيد ، و ميان شما دوستی و مهربانی نهاد در اين عبرتهايی است برای مردمی که تفکر می کنند."

 
شخصی از پیامبر اکرم (ص) پرسید: در شگفتم در آن پیوند و علاقه زناشویی که چگونه دو انسان جدا از هم و دور ز هم پس ازدواج و مصاحبت ، به گونه ای بسیار عمیق باهم آمیخته و مهربان شده ، و به یکدیگر انس میگیرند!

حضرت فرمودند: این محبت از جانب خداست، و سپس آیه فوق را تلاوت کرد.

"ازدواج ،اتحاد قوای جنسی مذکر و مونث و جفت شدن آن برای ظهور قوای مولده ی بشر در مسیر ظهور اسما الهی از مظهر موجودی به نام انسان.

هدف اطفا شهوت نیست بلکه مظهر صفات خداست.

انسان در سیر صعودش  به خدا باید تمام حرکاتش مثل ازدواج به سوی ظهور باشد.

ازدواج جمع دو موجود یا مجموعه برای اینکه به جامعیت برسد.

برای همین هر نوع حرامی ،ایجاد مانع برای ظهور روح مطلق و کمال وجود به وسیله هر عضوی از اعضا.
هر کار ،صفت ،اندیشه و بینشی که مانع از به فعل در آمدن ،و ناقص شدن ونرسیدن به کمال باشد حرام است."

برگرفته از کتاب آیین زندگی نوشته فاطمه لطفی آذر


اولین پست متاهلانه



حاج اسماعیل دولابی در بیان ویژگی‌های سرزمین کربلا می گوید:

«كربلا تربت می‌سازد و همه ابدان شيعيان را تربت می‌كند. از عطش، آب بدن خشك می‌شود و تشنه دنيا و آخرت می‌شود. هم تشنه آب ظاهری می‌شود و هم تشنه معنوی. تشنگی، آب بدن را می‌كشد و كم می‌كند و آن را خشك و خاك و تربت می‌كند. كسی كه تشنه كربلا شد، بدنش سرانجام تربت می‌شود؛ همين بدن ظاهری، حتی اگر نمرده باشد.»

«تربت را اگر به دريا بزنی، خجالت می‌كشد كه طغيان كند و ساكت می‌شود. اگر آن را به تب شديد چهل درجه عرضه كنی، تب فوراً ساكت می‌شود و از آن بدن می‌رود، خجالت می‌كشد. تربت به او می‌گويد تو حرف نزن، من مال كربلايم. به تب می‌گويد من از صبح تا ظهر عاشورا طوفان‌ها ديده‌ام.»

«تو فقط يك طوفان ديده‌ای. تب خجالت می‌كشد و تا تربت امام حسين(ع) به آن می‌رسد سرش را پايين می‌اندازد و می‌رود. اگر به دريايی كه طغيان كرده تربت نشان دهی، خجالت می‌كشد، سرش را پايين می‌اندازد و آرام می‌گيرد. همه شما، هم با عقل‌تان، هم با محبت‌تان و هم با ولايت‌تان می‌بينيد كه اين درست است.»

«اساساً وقتی كسی كه ابتلا زياد ديده است می‌آيد، كسی كه كم مصيبت ديده است، خاموش می‌شود. كسی برادر و يا عيالش مرحوم شده، ديگری بچه‌اش مرحوم شده و گريه می‌كند. وقتی آن كه ابتلای بزرگ‌تر ديده وارد می‌شود، آن يكی خاموش می‌شود و ديگر خجالت می‌كشد گريه كند. اين خيلی ساده است. تمام ابتلائاتی كه ما در دنيا می‌كشيم، با ياد كربلا ساكت می‌شود.»





معنای وضو را بفهمید!

وضو می‌گیری، معنایش را نمی‌دانی؟ وقتی وضو می‌گیری اول صورتت را می‌شویی. چون می‌خواهی بروی نماز بخوانی، دو دفعه آب می‌ریزی و کاملاً می‌شویی که تمیز شود. زیرا داری وجه خدا را زیارت می‌کنی، یا وجه خدا را می‌شویی. باید تمیز باشد، گرد و خاک نداشته باشد. بعد دست راست را می‌شویی.

وقتی دست راستت را می‌شویی، می‌توانی همه‌ی مؤمنین و مؤمنات را در این کار شریک کنی. چطور وقتی سفره می‌اندازی، خداوند یاد داده است و همه‌ی مؤمنین و مؤمنات را میهمان می‌کنید، موقع وضو نیت کنید و مؤمنین و مؤمنات را تمیزشان کنید. مرحوم کوهستانی وقتی وضو می‌گرفت نیم ساعت، سه ربع طول می‌کشید. او شکاک نبود که بگوید درست نشد، برای مؤمنین کاسبی می‌کرد.

در وضو وقتی دست راستتان را می‌شویید، بدانید مؤمنین و مؤمنات را می‌شویید. مؤمنین همه برادرند. دست راست را که شستی، حق مؤمنین را ادا کرده‌ای. وقتی دست چپ را می‌شویید گناه فاسق و فاجر را می‌شویید و به دادشان می‌رسید. کسی که مرتکب کار بدی می‌شود، حرف بد می‌زند، ضعیف است، غیبت می‌کند، وقتی دست چپ را می‌شویید او را تمیز می‌کنید.

شما می‌شویید، دیگری هم می‌شوید، دیگران و دیگران همه می‌شویند. آن وقت که همه شستند، مؤمنین و مؤمنات تمیز می‌شوند، گناه فساق و فجار هم بخشیده می‌شود و سبک می‌شوند.

اگر وضو دارید، به یک چشمه‌ای رسیدید، دیدید چشمه‌ی صافی است، وضویتان هم باطل نشده، احتیاج هم ندارید، باز وضو را تجدید کنید. اگر وضو گرفتید نورٌعلی نور می‌شود. یک نور بود یک نور دیگر هم به آن اضافه می‌شود. وضو فی‌نفسه خودش عبادت است، نه برای نماز، بلکه خودش فی‌نفسه عبادت است

در وضو، ملائکه هم بی نصیب نمی‌مانند!

بعد میگویند بدون اینکه با آب غیر وضو قاطی شود از مغز سر تا جلوی سر را مسح کنید. یعنی اهالی هفت آسمان، ملائکه کیف کنند و ببینند که بنده‌ای وضو گرفته است. ملائکه تمیز هستند، لذا نیاز به آب جدید ندارند. بعد می‌روی سراغ انگشتان پا که هفت طبقه زمین است. به این ترتیب مکانی جا نمی‌ماند. پایین‌ترین جاها را هم یک دست می‌کشید.

وضو فی‌نفسه عبادت است!

حالا راستش را بگویید ببینم، آیا این موت نیست!؟ رفت یک وضو بگیرد دچار موت شد. وضو فی‌نفسه خودش عبادت است. غیر از کارهای دیگر است. اگر وضو دارید، به یک چشمه‌ای رسیدید، دیدید چشمه‌ی صافی است، وضویتان هم باطل نشده، احتیاج هم ندارید، باز وضو را تجدید کنید. اگر وضو گرفتید نورٌ علی نور می‌شود. یک نور بود یک نور دیگر هم به آن اضافه می‌شود. وضو فی‌نفسه خودش عبادت است، نه برای نماز، بلکه خودش فی‌نفسه عبادت است.



غروب جمعه رسیده است و باز تنهایی

غروب این همه غربت چرا نمی آیی؟

زمین به دور سرم چرخ می زند پس کی

تمام می شود این روزهای یلدایی . . . ؟


وقتی كه شوم اسیر غم می آیی

                            این جمعه و جمعه های دیگر حرف است

                                                  آدم بشوم، تو شنبه هم می آیی...




چه انتظار عجیبی! تو بین منتظران هم، عزیز من، چه غریبی!

عجیب تر که چه آسان، نبودنت شده عادت، چه بی خیال نشستیم

نه کوششی نه وفایی...

فقط نشسته و گفتیم: خدا کند که بیایی …!

saeghe

\"دل\" این کلمه ساده گاهی به اندازه یک دنیا برایت تنگ میشود

یا ابا صالح

من به آمار زمین مشکوکم…!!!

اگر این شهر پر از آدمهاست،

پس چرا یوسف زهرا تنهاست؟!

شرمنده ام آقا،شرمنده.جز شرمندگی و خواری هیچی ندارم.

آقاجان نیا ، نیا ما که آدم نیستیم.ما فقط ادای آدم ها رو درمیاریم.(سوتفاهم نشه منظورم خودم هست)
آقاجون شرمنده ایم.جز شرمندگی هیچی نداریم.
دست خالی.حتی دلهامون هم اماده آمدنت  نیست.اخه ما که ادم بودن رو بلد نیستیم.یادمون رفته. حتی خودمونو یادمون رفته چه برسه به آقامون .
آقاجان شما سروری ، آقایی کن کمک مون کن.

میدونی آقا، صد دفعه صدامون زدی گفتی بیا ، ولی ما چی...!!.انگار کر وکور شدیم.یادمون رفت صدات زدیم!
آخه آقای مایم که باید بیایم . وگرنه شما که هستی.
شما همیشه بودی .نیستی از ماست.از بس نیستیم فکر میکنیم شما نیستی.
امام من، بدون خواست تو نمیشه.میدونیم هیچی نداریم که حداقل بگیم با این بیام جلو .ولی آقاجون محتاج معرفت ایم.محتاج در خونه تو.آخه نمیشه که بیام.این همه غل و زنجیر دنیا ما رو به بند کشیده.خودمون این افسار رو دادیم دستش.حالا نه رو آمدن داریم نه جایی برای برگشتن.

اگر با آمدن آفتاب از خواب بیدار شویم، نمازمان قضاست!

آقاجان توی این شب های همه میگن یوسف زهرا بیا.
ما هم گمگشته راهت هستیم ما هم تشنه آفتاب بیم .نور می خوایم .حضور می خوایم.
یا فاطمه الزهرا کمک مون کن.کمک مون کن.

fa

از گریه ی عرش آسمان دریا شد

یک قطره چکید و مثل عاشورا شد

با شال عزا مرد غریبی می گفت

ایام عزای مادرم زهرا "س" شد

 

" ؟ "





تصاویر فضایی از کهکشان

زيبايي حقيقت است

و حقيقت زيبايي است

و هر دو عين وجودند

و هر سه عين عشقند

و هر چهار همان شادي مطلقند

و هر پنج همان دل آدميست


"دكتر الهي قمشه اي"

تصاویر فضایی از کهکشان

خدایا دلم پرواز میخواهد.
دلم میخواهد سبکتر از همیشه دستانم بگیری و در این عالم نور و سرور پروازم دهی.

خدایادلم نور میخواهد.
دلم میخواهد زیباتر از همیشه به چشمانم روشنایی بخشی و در این وادی ظلمت و تاریکی به عرفان خویش زیبایی بخشی.
خدایا دلم تو را میخواهد.دلم عشق میخواهد.
خدایا
دلم خدا را میخواهد.


خدایا حقیقت زیباست و زیبایی حقیقت است  و هر دو به وجود است .
و وجود به حقیقت زیبای تو عین عشق است و همه در شادی داشتنت مست اند و در هیچ نگنجد جز دل آدمی.






شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و شاعـر شعری بـه فرشته .

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...

خدا گفت: دیگر تمام شد! دیگرزندگی برای هر دوتان دشـوار می شود.

زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و فـرشته ای کـه مـزه عـشق را  بچشد، آسمـان برایش تنـگ ...

فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را نشانش بدهـد و...

شاعـر بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند .

شـب کـه هر دو به خانه برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر...

فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم .

شاعر گفت : نه!  تو فرشته ای و عشق کار تو نیست .

فرشته اصرار کرد واصرار کرد ...

شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای ؟

اما فرشته باز هم پافشاری کرد  آن قـدر که شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد...

فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .

اما پرهایش ریخت و پشیمان شد!!!

آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش  من به خودم ظلم کرده ام . عصیان کردم و عاشق شدم وپشیمانم، آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟

خداوند فرمود :  پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی !  پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می شود، می تواند به بهشت وارد شود !

و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد ...

فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط !

فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت  اما او باور نکرد.
آدم ها هیچ کدام این قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست...!

عرفان نظر آهاری